سفرنامه نوروزی 94...دلیجان(استان مرکزی)

به او بگویید دوستش دارم . ...
به او که بهانه ام برای زیستن است.....
به او که قشنگترین اتفاق قصه زندگیم است.....

سلااااااااااااااااااااااااااااامممممممم
سلامی گرم و بهاری به عشق مادر
امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی؛یه مادرجز سلامتی و دلخوشی
فرزندش چیز دیگه ای نمیخواد؛منم همین رو برات دنیا دنیاآرزو دارم.

همون طورکه قبلا گفته بودم شما و بابا دوست داشتید که ایام عید بریم
مسافرت؛اما من به خاطر شلوغی جاده ها و شهرها اصلا دوست نداشتم
اما دوبه یک شما بردید.!
مخصوصآوقتی عمو امین و عمه حدیث اینا باهم رفتن دلیجان؛که دوسال پیش
هم ماباهاشون رفته بودیم و خیلی خوش گذشته بود.![]()
خلاصه ماهم یازدهم عید بارو بندیل و جمع کردیم و بعدازظهری راه افتادیم
سمت دلیجان ؛استان مرکزی.
طرف امامزاده هاشم انقد ترافیک بود؛هواهم بارونی کلی معطل شدیم
دوباره تا رسیدیم منجیل باز ترافیک وحشتناک شروع شدطوری که بابا
پشیمون شداز اومدنش؛اگه پلیس راه تونل رو بازنمیکردما دوساعتی باید
میموندیم ؛بیشترنگران 5کیلو گوشتی بودیم که از رشت گرفته بودیم؛
راه که بازشد همه راننده ها بوق بوق زنان خوشحال از همکاری پلیس طول
تونل رو طی کردن،ازجمله بابا که کلی بوق زد
اما بگم از وضعیت شما توی ماشین؛که جدای ازخوشحالی سفر؛عقب
ماشین داشتی صفامیکردی!!میگی چطور!!؟؟؟
میگم برات!تک و تنها اون عقب لم داده بودی !!
یه حنان بودو یه تبلت و اینترنت و چت کردن با دوستت پارسا و پست
گذاشتن توی لاین از مسیر مسافرت و آماردادن وعکس فرستادن به پارسا.

بچه امروزی و عصر تکنولوژِی!!!والا..خخخخخخ!!!

با GPSهم راه رو به ما نشون دادی که واقعآ به درد خورد
تکنولوژی مچکررریم!!!
40 کیلومتری دلیجان بابا آلرژی گرفت و برخلاف میلش من نشستم
پشت رول
شما تا آخرش باهام بیداربودی و منو همراهی کردی
تا اینکه رسیدیم میدان دلیجان بابا روبیدارکردم و زنگ زدیم عمو امین و
عمو مهدی با مهشید اومدن دنبالمون،رفتیم خونه آقای احمدی همه
بیداربودن و ازما استقبال کردن
حالا ادامه داستان مسافرت رودر ادامه مطلب همراه با عکس حتما دنبال کن
عزیزم



وشما.............خواننده های خاموش وبلاگ


اینم عکس های یهویی شما توی مسیر که حیفه که نذارمشون











اینم از شماو مهشید که بازم تکنولوژی رو ول نمیکنید.خخخخخ!!
مهشید برادرزاده ی زن عمو سحر هستش که اونجایی که مارفتیم خونه ی
پدربزرگشه؛که خیلی آدمهای بامحبت و مهمان نوازی هستن؛توی این چند
روزفوق العاده ازماپذیرایی کردن.ممنونیم ازشون.امیدوارم بیان رشت ما جبران کنیم


عکس های صبح چهارشنبه دوازدهم






یه جامیریم اونقدری که با دخترا زود دوست میشی با پسرا نمیشی!!!!
دایی رسول مهشید وقتی شما بامهشید همه جاباهم بودین به شوخی میگفت:
فرزانه خانوم ینی چی پسرت همش میگه مهشید کو!!!
خونه؟ ماشین؟کارخونه؟؟؟
منم گفتم یه سیب که می افته زمین توی هواچندتا چرخ میخوره!!اینابزرگ بشن
یادشون میره.
تازشم یه پسر داریم شاه نداره به کس کسونش نمیدم؛به همه کسونش
نمیدم به راه دورش نمیدم.بععععععععععععله!!
ما اینجور مادرشوهریییییییییییییییییم.!!!



بعدازظهرش رفتیم سرچشمه دلیجان،که خیلی جای قشنگی بود
خوبیش به اینه که هوا عالی بود مثل رشت همش بارون نبود.مردیم ازبس
بارون اومد،رطوبت گرفتیم.به خدااا..!!!!!!






















اینجاکه نشسته بودیم آب از زیرتخت ما ردمیشد و خیلی خنک و سرد بود








اینم یه حوض بود پرازماهی های بزرگ


واما روز سیزده بدر به طرف جاسب
یه هوای بهاری و آفتابی زیبا بر خلاف شهر ما که بارون و ابری بود.!!!

//||\\ //||\\ //||\\ //&\\ //||\\ //||\\ //||\\
اینها سبزه ۱۳ بدره ! اون وسطی رو برای رسیدن تو به آرزوهات گره زدم !


آهای سیزدتون بدر، دشمناتون در به در
رفقاتون گل به سر گرفتاریاتون زود بدر
خوشیهاتون هزار برابر....

مسیر جاسب خیلی زیبا بود







زمین آقای احمدی پر بوداز درخت های بادام که شکوفه داده بودن.


من کلی عکس انداختم؛همین طور بابا که همیشه میگفت چقدرعکس میگیری
اما شما گل پسرمامان همش بداخلاقی کردی و اصلا باهام همکاری نکردی










این تفنگ آب پاش رو سرچشمه خریده بودی همه رو باهاش خیس کردی
حتی همه همدیگرو با این اذیت میکردن،دردسری شده بود برامون!!!







انقدرهواآفتابی بودکه ماهمه سوختیم مخصوصآ دماغامون!!!!!


اینجاهم داشتی طبل میزدی و میخوندی!!




تا وقت ناهار کلی بازی وسطی کردن منم ازشون عکس گرفتم،توهم اون وسط ها
میدودی.تعدادمون خیلی زیاد بود چون اقوامشون هر کدوم سر زمین خودشون
اومده بودن سیزده بدر.چند خانواده بزرگ همه جمع بودیم.

اینجا رو هم برای علی احسان درست کرده بودن که زیر آفتاب نباشه که شما
رفتین اون زیر تا علی احسان وسیله هاتون رو نخواد.ای بلاها...!!

واما رسیدیم به قسمت خوشمزه ماجرا....
چای روی آتیش که خیلی خوش رنگ بود....




مزه ی سیزده بدر به درست کردن کبابشه!
که ما از رشت 5 کیلو گوشت برده بودیم البته عمو امین به کبابی نیما
سفارش داده بودالحق که هرکی خورد حتی تهرانی ها تعریف کردن که چه کبابی بود.
پرچم رشت بالا.....خخخخخخخ!!!!!!!


خوشحالی ینی اینکه یه تهرانی از کباب رشت تعریف کنه..ههههههه!!

الهی که صدتا سیزده بدر شادو زنده باشی عزیزدل مادر
بعداظهرش کلی زدن و رقصیدن و من فقط فیلم گرفتم،شب هم کاروان خسته ما
اومدن خونه.البته به خاطر عروسی داداش رسول توی مسیر راه هم کلی بوق بوق
کردیم.

واما جمعه صبح درحالی که شما خیلی ناراحت بودیم که چرا میریم رشت.
بارو بندیل و بستیم.چون شنبه هم شما مدرسه داشتی وهم بابا باید میرفت
اداره.عمو امین می خواست بره کرمانشاه اما ما نرفتیم اون هم منصرف شد







نرسیده به قزوین برای صرف ناهار






وقتی عمو امین پرسید حنان شما چی میخوری؟گفتی کوبیده.انقدمنو بابا ذوق
زده شدیم.خداروشکر یه بارهم که شده چیزی رو دوست داری که سفارش بدی


اینم از علی احسان خوش خنده که تا منو نگاه میکرد ازاون خنده های ملیحش مایه
میذاشت.عززززیزم.













خلاصه خداروشکر به سلامت 7غروب جمعه 14 فروردین رسیدیم رشت خودمون.
اینم از ورودی شهر عزیزم میدان گیل
قصه ی مابه سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.ههههههه!!!
وقتی رسیدیم خونه تازه ماجراشروع شد چون هرچی با خودمون برده بودیم
شستشو شد.خخخخ!!!!
توی این سفرهم همسفرهای خوبی داشتیم هم میزبان خوبی.ممنونیم ازشون
امیدوارم به اوناهم درکنارماخوش گذشته باشه وایشالله سفرهای بعدی...


این بودشرح سفر عید 94
امیدوارم تونسته باشیم خاطره ای زیبا توی دفتر خاطرات بچگیت ثبت کنیم.
همیشه به سفرعزیزدل مادر
آرام بخوان چون آهسته نوشتم ،
بی پروا بخوان چون از خود نوشتم
نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم
و از دل بخوان چون با دل نوشتم
دوستت دارم




سفرنامه نوروزی 94...دلیجان(استان مرکزی) 







